روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

144

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

و پيشوايان مردم سيواس بيرون شدند ، به اطمينان آنكه وى قول مؤكد داده و وانگهى خراج آنان را هم پذيرفته است . اما تيمور فرمان داد كه چاله‌هايى كندند و به مجرد آنكه آنان از دروازه‌هاى شهر بيرون آمدند فورا رو به آنها كرد و گفت چون به آنها قول داده است كه خون آنانرا نريزد ، آنها را درين چاله‌ها زنده بگور مىكند . ضمنا لشكريانش به دروازه‌ها هجوم و در صورت نياز شهر را از نظر آنكه خود وى و سربازانش همه فقير هستند ، غارت مىكند . تيمور به آنچه گفت بىدرنگ عمل كرد و ابتدا سران قوم را زنده بگور كرد و شهر را بحمله گرفت و بباد غارت داد . سپس حصار شهر را خراب و غالب خانه‌هاى شهر را با خاك يكسان كرد . تيمور سپس حركت كرد و همانروز كه تاتاران به راه افتادند ، سليمان چلبى پسر سلطان با دويست هزار سوار خويش به دروازهء شهر رسيد . چون سيواس را ديد كه به تل خاك مبدل گشته است و نتوانست به لشكريان تيمور برسد ، بانتظار رسيدن پدر توقف كرد . ضمنا تيمور در حركت بود تا ( سوريه و ) سرزمين‌هاى پادشاه مملوك مصر را بگيرد . در راه با بعضى از قبايل سفيد تاتار ( كه بنام آق‌قويونلو يا قبيلهء گوسفند سفيد مشهورند ) مواجه شد . اين مردم همواره در حركت و كوچ كردن هستند و خانهء ثابتى ندارند . تيمور فورا بر سر آنان تاخت و آنانرا شكست داد و همهء افراد آن قبيله و سران ايشان را اسير كرد . اين قبيله در حدود پنجاه هزار زن و مرد داشت اما تيمور با وجود اين آنها را واداشت كه فورا با او همراه شوند و بسوى سوريه روند . چون به آن نواحى رسيدند شهر دمشق را محاصره كرد و نسبت به مردم اين شهر كينه‌اى عظيم در دل داشت . چون آنان نه تنها از دادن خراج سر باز زده بودند ، بلكه سفير تيمور را بگرو نگاهداشته بودند تا از تيمور وجهى بگيرند . بىدرنگ دمشق با يك حمله گرفته شد و بغارت رفت . سپس گروه بسيارى از استادان ماهر و صنعتگر و هنرمند شهر را گرد آورد و به سمرقند فرستاد ( تا در آنجا اقامت گزينند و به كار خويش مشغول باشند ) . بهمراه آنان گروهى از تاتاران گوسفند سفيد و نيز عده‌اى از اهالى